تبليغاتX
Eastern Boy
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
جبران خلیل جبران
 هفت بار نفس خود را بی ارزش و حقیر شمردم  :

  

1- هنگامی که نَفس خود را  گرفتار پستی و حقارت نمود تا به سربلندی برسد .

 

2- هنگامی که او را دیدم در برابر معلولین و ناتوانها  وانمود به لنگیدن می کند .

 

3- هنگامی که میان آسان و دشوار حق انتخاب به او داده شد و آسان را  اختیار نمود .

 

4- هنگامی که او مرتکب گناه شد سپس خود را تسلی می داد  که دیگران همچون او مرتکب گناه می شوند .

 

5- هنگامی که نَفس به خاطر ضعفی که بر او وارد شد تاب و تحمل آورد  ولی  صبر خود را به قدرت و توان خود نسبت داد.

 

6-زمانی که نفس زشتی رخی را نکوهش کرد و آن  چیزی نبود جز یکی از نقابهای خودش .

 

7- هنگامی که ترانه مدح و ستایش سرود ٬ و آن را فضیلت و برتری شمرد.


|+| نوشته شده توسط آریا جلالی در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت  | 
سخنانی از جبران خلیل جبران

 

gibran-khalil.JPG

جبران خلیل جبران شاعر ، نقاش، نویسنده و متفکر لبنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آینده گان در میان گذاشت باز گویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.

 زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل جبران

 هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . جبران خلیل جبران

 و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. جبران خلیل جبران

چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت . جبران خلیل جبران

 این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. جبران خلیل جبران

اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند . جبران خلیل جبران

دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است. جبران خلیل جبران

 رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران

 پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! . جبران خلیل جبران

 مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد . جبران خلیل جبران

 ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی . جبران خلیل جبران

وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است. جبران خلیل جبران

 مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” .
زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟! ” . جبران خلیل جبران

تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . جبران خلیل جبران

 شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. جبران خلیل جبران

 کار تجسم عشق است. جبران خلیل جبران

 به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران

اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . جبران خلیل جبران

مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید
لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .
زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه .
اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید . جبران خلیل جبران

 شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ . جبران خلیل جبران

 از يك خود كامه، يك بدكار، يك گستاخ، يا كسی كه سرفرازی درونی اش را رها كرده، چشم نيك رای نداشته باش . جبران خلیل جبران

 زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست . جبران خلیل جبران

برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كليسايت نيايش كنی ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی “يگانه برتر ” هستند ، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد . جبران خلیل جبران

 در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید . جبران خلیل جبران

 چه ناچيز است زندگی كسی كه با دست هايش چهره خويش را از جهان جدا ساخته و چيزی نمی بيند، جز خطوط باريك انگشتانش را . جبران خلیل جبران

 حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران

 چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران

 بسياری از دين ها به شيشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بينيم، اما خود، ما را از راستی جدا می كنند . جبران خلیل جبران

ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار . جبران خلیل جبران

زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست .آنگاه كه به درون آن پای می نهيد، همه هستی خويش را همراه داشته باشيد . جبران خلیل جبران

 گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند
به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند . جبران خلیل جبران

انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پيش رفته و راه بشريت را روشن می سازد . جبران خلیل جبران

 اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .
که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا . جبران خلیل جبران

اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران

به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران

 براستی آيا اين خداوند است که انسان را آفريده است يا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقيقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ايمان به آن می کوبند ، باز می کند.
نيکی در انسان بايد آزادانه جريان و تسرِی يابد . جبران خلیل جبران

 همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است. جبران خلیل جبران

شايد بتوانيد دست و پای مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آوريد. جبران خلیل جبران

آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور . جبران خلیل جبران

|+| نوشته شده توسط آریا جلالی در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت  | 
ای دوست من

 

ای دوست من

ای دوست من ! من آن چیزی نیستم که تو می پنداری . ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخ های سادگی و نیکی با دقت بافته شده است تا مرا از مزاحمت های تو و تو را از اهمال و فراموشی من در امان نگه دارد .

و اما من آن ذات پنهانی و بزرگ من که او را " من " می نامم ، راز ناشناخته ای است که در اعماق وجودم ساکن است و کسی جز من نمی تواند آن را درک کند و برای همیشه آنجا پنهان و دست نیافتنی باقی خواهد ماند . ای دوست من ! نمی خواهم ، هر چه می گویم باور کنی و هر چه را که انجام می دهم ، بپذیری ، زیرا سخنانم چیزی نیست جز انعکاس اندیشه های تو و کردارم چیزی نیست جز سایه های آرزوهای تو !

دوست من ! اگر بگویی باد به سوی مشرق می وزد ، من فورا می گویم : آری ، به سوی مشرق می وزد ، زیرا نمی خواهم گمان کنی که افکار شناور من با امواج دریا نمی تواند همراه باد به وزش و پرواز در آید . زیرا باد رشته های فرسوده افکار کهنه ات را از هم گسیخت و تو دیگر نمی توانی اندیشه های عمیق مرا که روی دریا ها در حرکت است ، درک کنی . خوب است که حقیقت آنها را درک نکردی ، زیرا دوست دارم به تنهایی در دریا سیر کنم . دوست من ! هنگامی که خورشید روز تو طلوع می کند ، تاریکی شب من فرا می رسد . با این حال ، من از پس حجاب های تاریکم ، درباره پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم ، زیرا در نیمروز برفراز تپه ها و قله کوه ها به رقص در می آید و از تاریکی دره ها و دشت ها خبر می دهد .

از همه اینها برایت سخن می گویم ، چون تو نمی توانی سرود های شبانه ام را بشنوی و بال های درخشانم را بین ستارگان ببینی . و چه خوب است که تو آن را نمی شنوی و نمی بینی ، زیرا من ترجیح می دهم در تنهایی ، شب زنده داری کنم .

دوست من ! هنگامی که تو به آسمان خویش صعود می کنی ، من به سوی دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه گودال صعب العبوری مرا از تو جدا می کند ، باز هم مرا صدا می کنی و می گویی : " دوست من ، همراه من. " و من نیز پاسخ می دهم و می گویم : " همراه من ، دوست من" .

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی ، زیرا شعله هایش چشمانت را می سوزاند و دودش بینی ات را می آزارد . من دوست ندارم تو دوزخم را ببینی و ترجیح می دهم در دوزخم تنها باشم . دوست من ! تو می گویی عاشق حقیقت ، زیبایی و پاکدامنی هستی و من به خاطر تو می گویم : شایسته است که انسان چنین صفاتی را دوست بدارد ، در حالی که در دل به تو می خندم و خنده ام را از تو پنهان می کنم ، زیرا می خواهم تنها بخندم .

دوست من ! تو نه تنها مردی هوشیار ، دانا و درخور ستایشی ، بلکه مرد کاملی هستی . اما من دیوانه ای بیش نیستم که از جهان عجیب و غریب تو دورم . من دیوانگی ام را از تو پنهان می کنم ، زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم .

ای دوست عاقل و هوشیار ! تو دوست من نیستی . چگونه می توانم این را به تو بفهمانم تا سخنم را درک کنی ؟ راه من راه تو نیست ، اما در کنار هم و با هم قدم می زنیم .

 

متن از کتاب پیامبر و دیوانه ، جبران خلیل جبران

|+| نوشته شده توسط آریا جلالی در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت  | 
آب

آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري مي‌خورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيره‌يي پر مي‌شويد.
يا در آبادي، كوزه‌يي پر مي‌گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بي‌گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آن‌جا، مي‌كند روشن پهناي كلام.
بي‌گمان در ده بالادست، چينه‌ها كوتاه است.
مردمش مي‌دانند، كه شقاق چه گلي است.
بي‌گمان آن‌جا آبي، آبي است.
غنچه‌يي مي‌شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را مي‌فهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.

|+| نوشته شده توسط آریا جلالی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت  | 
پیغام ماهی ها

 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم 
 

سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط آریا جلالی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar