جــز دل آزاری و نیــــــرنگ و ریـــاکـــاری نیست هـر چه غــم بـود به دوش دل مـــردم شد بار گوئـیا قسمت مــا غیــــر گــــران بـــاری نیست ای بسا حامی مستغنی خوش خفته به نــاز زانکــه معیــــار دگـــر دانـش و بیــــداری نیست گمـــــرهـــانند به بـــــازار طمــــــع راهسپــــار غافـــل از آنـــکه شـرف جنس خریداری نیست کـــــاروان دستخوش رهنم بیگانه شده است ســاربـان ایـن روش قافلــــه ســـالاری نیست... مسافر غریبه یه راه بی نشونم میخوام برم گم بشم ،اینجادیگه نمونم هوای اینجا واسه، نفس کشیدن کمه برای زخم کهنه رها شدن مرحمه دل من از غروب اینجا داره میگیره خورشید اینجا توی دستهای ،شب اسیره عشق همیشه ناجی پیدا نمیشه اینجا تو شوره زار نمیشه دل بزنی به دریا... پ.ن.اینو حمیرا میخونه کدش گیرم نیومد بزارم برای وبلاگ چون دوسش دارم نوشتمش....... برشانه من کبوتری است که گلوی مرا تازه میکند بر شانه من کبوتریست باوقار وخوب
که با من از روشنی سخن میگوید
در ظلمت ،حقیقتی، جنبشی کرد درکوچه مردی به خاک افتاد درخانه زنی گریست در گهواره کودکی لبخندی زد ادمها هم تلاش حقیقتند زندگی از زیر سنگچین دیوارهای زندان بدی سرود میخواند درچشم عروسک های مسخ، شب چراغ گرایشی تابنده است شهر من رقص کوچه هایش را باز میابد
هیچ زمان هیچ کجا فریاد زندگی بی جواب نمانده است
من زنده ام فریاد من بی جواب نیست شاملو
بر کدام جنازه زارمیزند این ساز بر جنازه کدام مرده پنهان، میگرید این ساز بی زمان در کدام غار، بر کدام تاریخ میموید این سیم و پنجه نادان بگذار برخیزد مردم بی لبخند بگذار برخیزد زاری در باغچه بس تلخ است زاری بر چشمه صافی زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است زاری بر شراع بلند نسیم زاری بر سپیدار سبز بالا بس تلخ است بر برکه لاجوردین ماهی و باد چه میکند این مدیحه گوی تباهی مطرب گورخانه، اندر شهر چه میکند زیر دریچه های بی گناهی بگذار برخیزد مردم بی لبخند بگذار برخیزد می بینی رفیق؟ هیچ چیز این زندگی لعنتی عجیب نبود هنوزشب که می شود ،پشت تمام روزمرگی ها ،درد زایش ذهن ما زیر تکرار مکرر داوری گذشته ی دیروز و سالها ،آغازمیشود ترانه ها قد میکشند ومسخ می شویم ،افسارمان را به خاطره می سپاریم و بی پروا تن میزنیم به دریای خود ساخته ی ذهنمان وبا تک تک نت های سیال ترانه گودال های پریشانی ذهنمان را پر میکنیم.حالا چه فرق میکند که امروز آفتابمان را ازکدام سمت سلام گفته باشیم؟ یا به دیوار کدام شب از سر بی خوابی مشت کوبیده باشیم...؟ داستان سر بر آوردن از پشت ﻧﺴﺘﺎﻟﮋی مدام ما،قصه ای همیشه تکراریست این سالها آنقدر شب نشینی هامان بر شانه های شب سنگینی کرد که دیگر شب لعنتی هم از سرخی چشمهامان و بیداری سمج دردهامان به شرم آمد گله ها خیلی زیادن،قدر دیوارهای شهر چی بگم گفتنیا همیشه تلخن ، مثل زهر هنوز آیینه رو طاقچه است هنوزم هزار دیواره هنوزم پنجره بسته است ...بامن کاری نداره پنجره یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم سرشار می کند و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست یادگار نام وطن میوه پاییز ایران وعروس زمستان اورا بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم ایرانی بودن را فراموش نکنیم همه لحظه های پایانی پاییزتان پر از خش خش ارزوهای زیبا یلدا مبارک باد. تحقیر زنان به جرم زیبا خویی سر کوب زبان به علت رک گویی پر کرده شب ،لباس شخصی هارا تعریض به خوابگاه دانشجویی
روزگاریست که کس را به کسی یـاری نیست
| Design By : Pichak |



